وقتی بهار پشت در ایستاده باشد و کالسکه اش پُر از گل یاس،مریم و ارکیده و ...! چقدر بوی زندگی شیرین و دوست داشتنی است. انگار ابرهای سیاه و سفید دست به دست هم دادند تا با بارش مهربانی،صمیمیت و دوستی بر بام خانه مان رنگ شاد و قشنگ تری را ببخشند.
و چقدر زیباست لحظه ی تحویل سال باهم دور یک سفره ی هفت سین می نشینیم و کمی بعد آرام آرام صدای یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار... در قلب گوش هایمان زمزمه می شود.
آنگاه باید بگویم: زندگی همواره جاری است.
این دو کوتاه را سعی کنید با آرامش کامل بخوانید:
فرض کن!
دنیا توی دست هایت باشد
-و نتوانی!-
حتّی یک مورچه را فوت کنی
چه ارزشی دارد
جنگ جهانی سوّم
از میز شام عروس و داماد شروع شود
یا
از اتاق خواب بشقاب پرنده ها!
-شاید!-
تو هم احساس مرا داری
-وقتی که-
پیچ رادیو را باز می کنی
و می گوید:
« سال نـــ ــو مبارک! »
انفجار گُلِ آفتابگردان
تا دکمه های پیراهن ات
نفوذ می کند.
ترانه ی آدم برفـ ــی که هنوز دست و پایش آب نشده را در حوضچه ی طراوت بخوانید:
یه مرد برفی توو خواب من بود
که چشم کورش بازم می بینه
و لحظه هایی که قدّ نوحن
تا کشتی ما به گِل می شینه
چه اشتباهی ازم بر اومد
نِگات دروغو فقط بلد بود
منم که ساده خیال می کردم
تموم حرفات یه مستند بود
یه روز که دنیا دست تو افتاد
دلم رو پُر کرد یه قبر وحشت
حالام که ابرم همش می ریزم
چه قطره قطره به روی نیمکت...!
و عاشقی که ولی همیشه
به جستجویِ یه سوءظن بود
بریده ناف توو قصّه مون و
به تیغه یی که شبیه زن بود
تو جبهه یی از زمینِ مین ام
تا وقتی خونه واسه خودم نیست
کجای جادّه به پشت من بود
که هف تیرش هی داد می زده ایست!

قدم اول :
نه همیشه آسمان ابری می ماند و نه فانوسی بی ادعا که از دور برای مسافری گمشده سوسو می زند، خاموش می شود!
نه! قانون فانوس برای تو این است که به جنگ ستارگان رود و در بالای صفحه ی روزنامه تاریخ به خط درشت بنویسد: محکم قدم بردار..محکم قدم بردار..! آنقدر محکم قدم بردار که گوش زمین به سمفونی حضور تو عادت کند
چه زیبا شکارچی ماه را با دست هایش به دام می اندازد و آن را در در لا به لای قفسه ی کتابخانه اش پنهان می سازد، که برای تو..فقط برای تو نشان دهد، هنوز خسوف شب هایش به شکل گنجشک هایی است که در صندوقچه ی مادربزرگ بیدار هستند و خیال بافتن قالی چشم هایت را دارند.
قدم دوم :
کمی آرام تر..در ایستگاه دوم دو کوتاه با دو کابوس متفاوت را بخوانید:
روزی که چشم هایت
دروغگو شدند
دیگر قصّه ی « چوپان دروغگو! »
سهم کتاب ها
نیست!!
توی هر کتابخانه ی این شهر
-یک ارتش بزرگ-
از سربازانی که همیشه در خروس خوان صبح
از - مترو - پیاده می شوند،
آرام آرام رژه می روند..!
و در قدم آخر سالنامه ی چمدان یک قطار را با یک فنجان درد بخوانید:
بار دیگر هم، قطاری سمت گیلان می رود
ریل دوزخ در مسیرش تا زمستان می رود
در سکانسِ کوپه از فیلمِ عجیبِ « انتقام! »
اضطرابی بعدِ کاتِ کارگردان می رود
اتّفاقِ واگن سه، بوده دعوایی شدید
-مثل تیری تویِ چشم بُهتِ چوپان می رود-
کوهِ وحشت، ساخت راوی، بعد تونل، بی گمان
سوتِ ممتد می شود تا گوشِ تهران می رود
با کتابِ شاملو در... کافه موکاآآآ..« هیس! » نگو!
ناز و خوشگل این تِرَن در زیر باران می رود
سانس آخر، سینما، در پرده عزرائیل داشت
آمبولانسی آن طرف تر در خیابان می رود

و
ادبیات فراتر از قلم، در زندگی اتفاق می افتد و در ثانیه هایی که آگاهی را تجربه می کنیم.
نشریه ی ادبی " حوّا " با سردبیری " زینب برزگر ماهر " روز 24 بهمن ماه سال جاری متولد می شود و بار دیگر می گرید.
نقد جریان های ادبی معاصر ، انتشار آثار ادبی ایران، ترجمه ی آثار ملل مختلف به ویژه آثاری که تاکنون ترجمه نشده اند. از اهم فعالیتهای حوّا خواهد بود.نشریه ی حوّا پس از کسب مجوز به صورت کاغذی نیز هر ماه منتشر خواهد شد.
علاقه مندان جهت همکاری می توانند آثار خود را تا 20 ام بهمن ماه برای نشریه ارسال کنند:
برداشت اول :
چند سال پیش بود که با خانواده سفری به شهرهای مختلف ایران از جمله: " تبریز " داشتیم.به هر حال، سفر در فصل بهار طراوت خاصی را در دامنه ی کوه ها و گردنه های آن به وجود می آورد.حتی در یکی از رستوران های جاده ای که برای صرف صبحانه توقف کرده بودیم، طمع شیرین و طبیعی عسل به تنهایی می تواند کوله ای از خاطرات سفر باشد!
شش بیت از غزل-ترانه م که بعد ها خودش را شناسنامه دار کرد :
می خـــوام سکانس آخر و تــــو شهر تبریز بگیره
بــــــاور حــسّ شـیــشُـمــو از دلـــــــ پـاییز بگیره
ســـوار زین اسب بـــاد هـم خـونـه ی ابــرا بشه
تصـویـر چشمـــای مـنـــو سـرد و غم انگیز بگیره
بـــه اعـتبـار کهکشــون می خـوام شبیخون بزنه
یـــه آسـمــونــــ ستــاره رو بـــه جــای آویز بگیره
عقربه هــای سـاعتوو یه خـورده وحشی بکِشِه
شـایـد کسـوفــــ خـورشید و کــوری ناچیز بگیره
بخــواد تـــا قبلِ کــات شدن یه بار تماشام بُکُنه
تــا جلـوه ی عشـق منــو تـوو سینه لبریز بگیره
روی پُـــل نـگـاهـمــون میــــ خــوام میـونبُر بزنه
حتّــــی شـده دسـت کمکـــ از تـنِ جالیز بگیره
برداشت دوم :
تعدادی از دوستانم پرسیدند: چرا این دفعه از " قابله " و " گیلان " سرودی؟ و این که چرا مدتی است در ترانه و شعرهایت از تهران،تبریز و گیلان استفاده می کنی؟!
کلمه ی استفاده به نظرم خیلی جالب نیست! چون به قول گفتنی : " شعر خودش می آید! " در تمام زمان هایی که از تبریز و گیلان گفتم، یا در آن مکان حضور داشتم و به صورت فردی شاهد این حوادث بودم یا این که در کتاب،فیلم یا مباحث گروهی ذهنیت شعر را لمس کرده ام.
می خواهم با شما همراه باشم در برداشت آخر :
تصویر پسر بچّه ای که در زیر خرواری از برف و بوران نفس هایش آرام می گیرد. تصویر مردی که لبخند می زند! امّا سرخی چشم هایش گواه بر آخرین خواهش است. تصویر کالسکه ای که پشت یک کلبه ی قدیمی پُر از تجربه ی تلخ است. و همچنین سکانس یک " قابله " در فیلم « لبه ی تیغ! » .
و حالا شعر – از کوچه های کاه گِلی گیلان - :
روسری ات را محکم ببند!
که دنیا نامحرم شده به :
خورشید
اسب
جنگل
حتّی به من و تو که روز « تبانی مادرانمان! »
- قابله ی ما! -
از کوچه های - کاه گِلی گیلان - تا ورود ممنوع های اروپا
برای عجیب ترین خلقت تاریخ و
ربودن هفت سیمرغ بلورین-
کالسکه ی پدری ام را
به صاحب - قهوه خانه ی - سر بازار چه مان می فروشد
و من همین حالا...!
از شاهزاده گی دنیا انصراف می دهم.
شعر من در فصلنامه ی ادبی رندان
قصّه مو هی ورق نزن که آخرش جهنّمه
دلشوره های ساعتو کشونده تو ذهن اتاق
نبضم عجب تند میزنه وقتی که احساسم میگه
پیرهن مشکی پوشیده خورشید روز اتفاق
به آیه های باورم قبله ی تردیدم و شک
یه غارِ دلواپسی رو می بینم از چشم جسد
فکر زمین هم انگاری بازی گرگم به هواست
نمی تونه که خواب باشه این حال و روز خوب و بد
شروع شده یه حس شوم تو غربت رگای من
که میکشه وجودمو به التهابی از جدل
بهشت خونه چند ساله تا اطلاع ثانوی
حوّا رو محکوم میکنه به سیب بدیُمن ازل
پای چراغ قرمز و شلوغیه دقیقه ها
از غم پیرمرد کور تا خط کشی های سفید
هجوم اضطراب و درد روی تن آدمکا
پُر شده از یه اشتباه اما کسی چیزی نـدید

پی نوشت:
گاهی وقت ها باید آرام آرام روی برگ های پاییزی قدم زد و کمی آن طرف تر نه زیر درختان به چلّه نشسته..زیر آسمان آبی..زیر همین آسمان حادثه ها را نقاشی کرد.
و
میگن چشمای تو نیست
خونه ی سرد و تاریک
یه چرخ تاسِ ناجور
تو راه تنگ و باریک
میگن کوچه عوض شد
غبار تلخ رفتن
نشسّه تا همیشه
به چشم ساده ی من
پلی باید بسازم
تَهِ سال کبیسه
که هفسین بی تو انگار
یه اقیانوس خیسه
میشه شب رو تموم کرد
به پاهای زمستون
واسه روزای بدحال
دعایی از ته جون
میگن قلب یه آدم
شبیه مرگه سایه س
و چوب خطِ دلِ تنگ
پُر از زخم گلایه س
در پيچِ خيابان
سايه اي بودبه نظر نمي آيد که ( نهال ) بتواند آن روزهايي که در پيچ خيابان بوده را فراموش کند و دست هاي سياهش به دست هاي سپيد تغيير یابد.گويي شاعر عبارت: " دست هاي سپيد " را بايد به طور کنايه اي و سقلمه بيان کند تا بتوان اين مضمون را تلنگري براي اذهان مخاطبان در نظر گرفت.لذا در غير اين صورت، نهال بايد در ( زمان آينده ) آن ايام را از خاطر برده و او هم مثل يک انساني که دست هاي سياه،مغزهاي سپيد را لمس نکرده و تجربه اي از آن ندارد، رفتار کند که اين گونه نيست.زيرا ( نهال ) به درک موضوع تنگدستي و تکدي گري رسيده است که مفهوم کلي : « يک لقمه نان! » چقدر مي ارزد.

فرقی نمی کند
از اتوبوس پیاده شوم!
و چند ایستگاه پایین تر، ـ
افسر کروکی یک تصادف عاشقانه!
یا
در بالن های سال دو هزار و یازده
سیگار سوپر استار سینما ـ را دود کنم
.
.
.آپارات چی آدرنالین را روی پرده می ریزد.
... ـــــ ــــــــــ ـــــ ــــــــــ ...
ای آشنای غریب
زردِ گونه ات
تبلور خشکیده ی رزی است
قرمز
آذین بسته با مخملی از یاس
با نگاهی که الماس را شرم می شود
کجا پناه می دهی
چشمت ـ
انگار تا دور دستها
رد باران
می کارد ـ را!؟
قلب چهره ات
نای تپیدن را جویده
از پاییز سخن نگو!

و
شعر من در فصلنامه ی ادبی رندان
و
"اینجا برلین است! "
آخر جادّه رو میگم انگاری تهرون می بینم
پُشت عبور شیشه ها دستای بارون می بینممی خوام شب و جا بذارم توی هوای بی چراغ
دعـا کـنـم پشت سـرت تـا انـتـهای کوچه باغ
رو در و دیوار دلم غمی دوباره رنگ شد
پشتِ بلندِ تپّه ها دریاچه مثل سنگ شد
جغدی رو بوم نقّاشی تو عمق شب نشسته بود
خـیـال مــن مـخـمـلـک ِ روی تــن پلنگ شد
یه آسمــون قــرمز و پــرنـده هـای کاغــذی
هرچی میخوای بهم بگو دلم شبیه چنگ شد
تـوی سکوت آخـرت حرفی نمونده تـا بگی
که این نگفتنت برام خودش شروع جنگ شد
تـا مرز باورم بیا شایـد که تکیه گام بشی
بگیر شبای سردمو که پای خسته لنگ شد
چی توی گوشِ شب بگم ستاره باورش بشه
خسوف لحظه های من با رفتنت قشنگ شد
این قصّه رو ازت می خواد تو شب تکرار دلم
نگـام نکـن خسـته میشه روزای اجبار دلم
تو آسمون رنگ چشات یه خورشید و گم میکنه
فـــقط تــــو دنـبالم بـــــیا بـــــرای دیدار دلم
گفتی می خوام رو قلبِ تو اسمَمو امضا بکنم
می خوام بشم چتر هوات لحظه ی رگبار دلم
اگه که اشتباه نشه یه خوابِ شیرین میکشم
واسه ی شهر سوت و کور ساعتِ دیوار دلم
به پای موندنِ صدات هر چی ترانه پُر میشه
کـــوهی شبیهِ فاجعه بــیا کــه بر دار دلم
به شوق کوچه های دور حسّمو تفسیر میکنم
بــذار بــگم دوسِت دارم تــا وقتی بیدار دلم
آخر یه روز دست تو رو تو این شبا به باد میدم
میون ایـن دو رنگیا شیرین و بـه فرهاد میدم
آره قهرم با چشات حریفِ گریَم نمیشم
توو نگام بغض و ببین که دارم از تو دور میشمیه شکسته یه تکیده و یه داغوون می بینی
پنجره که وا میشه رَفیقِ نقطه چین میشم
رویِ موهایِ سیات خودم ستاره چین میشم
اثر انگشت تو
شبیه ردّپاهایِ-
یک روباه پیر بود!
و دستکش های بی شناسنامه ات
ایستگاه دهانم را
چند پلّه پایین تر
نزدیکِ صندلی هایِ خیسِ روزنامه،
سیاه پوش کرده بود.
موسیقی معنوی را می توان در صنایعی چون:ایهام، مطابقه( بیان نقیضی،حس آمیزی)، مراعات نظیر و تلمیح و ... یافت. خنده/لبخند و ... موسیقی معنوی نوعی پیوند ویژه بین واژگان شعر ایجاد می کند که درک آن برای خواننده ی شعر، لذت بخش است.البته موسیقی معنوی می تواند با استفاده از کلمات متضاد نیز ایجاد شود.عملن تضاد را می توانیم نوعی تناسب به شمار آوریم چون کلمات متضاد هم در یک حوزه ی معنایی قرار دارند و وجود داشتن آنها در کنار هم ایجاد موسیقی می کند.

از شمالی ترین تختِ خواب روی ساحل
دست های حنا بسته ی مهتاب
پرده های سفید یک اتاق چهار ضلعی
تا قطبی ترین بادهای نروژ-
از تَهِ استکان خبرنگارِ دیروز
ثانیه های مینیاتوری امروز
-وحشی تر از قطارِ « اینشتین »
یک پُست چی ،
بیست و چند سالگی ام را « سفارشی » می کند!
دو کاندید شعر ؛ یعنی " ساعت " و " رفتن " هندسه ی اصلی شعر را تشکیل می
دهند.به عبارت دیگر ، کاراکترهای نقطه ی ثقل شعر از لحاظ گسترش زبانی حول
یک محور می چرخند.رابطه ای " علت و معلولی " بین " ساعت " و " رفتن " وجود
دارد که به " زمان " ختم می شود ؛ زمانی که نه برای رفتن است و نه برای ماندن /
ذرات زمان از گذشته، حرکت و در حال به تصویر کشیده و به حرکت خود در آینده
ادامه می دهد / زمان هیچ گونه توقفی ندارد / از لحاظ حوزه ی قلمرو و تخیّل در
شعر در بخش صورتهای خیال-شعر در یک محیط محبوس شده و عناصر " ارزیابی " و
" شناخت کیفیت " آن تجسم نسبتن قابل قبول و نه کامل برای شکل گیری هنری
آن اتخاذ شده است.چرا که تجسّم ، شرط اصلی تخیل است / اگر بخواهیم " منابع
خیال " را بررسی کنیم ؛ در حال کلی شاعران دو منبع مهم برای انتخاب عناصر
خیال دارند ؛ اول " تجارب " و چشمدیدهای زندگی خودشان و دوم شعرهای
شاعران دیگر است / « ساعت در تسلسلی ناگریز به کار رفته / و رفتن در واژه ای
آشنا . » دریافت های حسی شاعر در این دو مرحله دسته بندی می شود /
ترکیبات " حسی " به نسبت " اجزای " تخیل " بیشتر به کار رفته است که علت آن
را هم می توان درک شاعر از تاثیر عوامل پیرامون خود دانست / رفتن واژه ای آشنا
/ این قسمت با این که شاید در گوش های زیادی مورد زمزمه قرار گرفته اما طراوت
و جذابیت ذاتی خاص خود را در این کوتاه دارد / البته ناگفته نماند که " رفتن ، واژه
ای آشنا " ترکیب صد در صد استاندارد و لذت بخش برای مخاطب نخواهد بود، لذا
تمام تصاویر و کنایات نمی تواند به " بیداری " شعر کمک کند، که آن هم با بهره
گیری از میراث حیث شاعری متجلی خواهد شد / یکی دیگر از شاخه های مورد
بررسی در نقد، کنش و واکنش " فرسایش و پرورش تصویر ها " می باشد که باید
مورد توجه قرار گیرد / در فرسایش ؛ خیال، ناشی از کشف رابطه بین پدیده هاست
و عمده جذابیتش هم در این است که خواننده ی شعر را به شگفتی وا می
دارد.اما این شگفتی در اولین مواجهه با شعر ، زیاد است و در بارهای بعدی کاهش
می یابد تا حدی که کم کم به صفر می رسد.هر تصویری ، هر چند قوی باشد، بر
اثر تکرار به فرسودگی می رسد تا حدی که شاید دیگر ایجاد کراهت کند / شنونده
ای که برای نخستین بار تصویری را می شنود، آن را به خوبی مجسم می کند تا
ارتباط اجزای آن را دریابد.در بار دوم، او دیگر ارتباط را دریافته و نیازی به تجسم ندارد
و به طور عقلانی آن را می پذیرد / حال این پدیده ها را در شعر مورد بررسی قرار می دهیم:
شعر با زبانی ساده و بدون حشو عملیاتی شروع شده و تا پایان این نوع بسامد
حفظ می شود / همچنین هنوز ریتم " شعاری بودن " برای درون مایه ی نسبی آن
قابل لمس است ؛ و هنوز رابطه های زیادی در فضاسازی شعر وجود دارد که این کار
با عدم کلیشه شدنی ، نوآوری و لزوم را بیشتر به نمایش می گذارد/ ضمنن شعر تا
واژه ای آشنا تمام می شود و دلیلی هم ندارد این قسمت آورده شود / این قسمت
به بخش اضافه ی شعری مربوط می شود و مواقعی بوجود می آید که شاعر
احساس می کند خواننده ی او در فهم و درک کمال شعر ناتوان بوده و به همین
خاطر به آوردن این گونه ی محتمل ها گرایش پیدا می کند / با توضیحاتی که در بالا
ذکر شده آوردن این قسمت از تاثیر ایجاز پذیری آن می کاهد / اصولن زبان شعر باید
فشرده باشد / با تاثیری شدید و این یکی از وجوه مهم برتری آن است / این ایجاز
هم می تواند دو مرحله داشته باشد ؛ یک مرحله ابتدایی و یک مرحله ی پیشرفته /
در مرحله ابتدایی، انتظار می رود که شاعر از کلمات غیر لازم که به آن « حشو »
گفته می شود پرهیز کند ، شاهد درستی مرحله ی ابتدایی آن بودیم /شکل
پیشرفته ی آن وقتی است که شاعر جملات را بیش از حد عادی و معمولی شان
کوتاه کند و در واقع با حفظ رسایی زبان، بخشی از جمله را که ظاهرن لازم به نظر
می رسد، بردارد / این قسمت تا حدودی رعایت روش شده اما در ختام شعر دوباره
شاهد یک شروع ای دیگر گونه هستیم که تاثیر نامطلوبی روی دو ایجاز به کار رفته
می گذارد / موسیقی معنوی به کار رفته:این مراعات نظر به کار رفته را با کمی
دقت می توان در " ساعت " ، " رفتن " و سال های " 88،89، 90 و ... " جستجو
نمود / مرحوم همایی در توضیح این صنعت اشاره ی مهمی دارد: " جمع مابین اشیا
متناسب را وقتی جزو صنعت بدیع می توان شمرد که گوینده یا نویسنده ، ما بین
چند کلمه و چند چیز مخیّر و مختار باشد و از میان آنها ، آن را اختیار کند که با
کلمات دیگر متناسب باشد ... /از عناصر معنوی شعر-اندیشه را مورد تجزیه و تحلیل
قرار می دهیم:هر احساس شاعرانه ای-اگر راستین باشد نه تصنعی-از نوع نگرش
شارع به جهان آب می خورد و هر انسانی-ولو خود نداند-صاحب یک نظام فکری
است.منظور از اندیشه، آن بخش از تفکرات شاعر است که در شعرش تجلی می
یابد و به گونه ای که با تعمق در شعر ، می توان دریافت که او چگونه می اندیشد /
چنین نباید تصور کرد که برای پیدا کردن ردّپای تفکر در شعر شاعران ، باید رد پی
شعرهای حکیمانه و یا پند و اندرزهای که جنبه ی تعلیمی پداشته اند، برویم!! /
بنابراین یک شعر وقتی موفق و ماندگار است که در آن سوی بار عاطفی آن ، یک
نگرش فکری نیز نهفته باشد به گونه ای اگر شعر را با برداشتن خیال ها (
تسلسلی ناگریز ) و دیگر هنرمندی های صوری اش به نثر ترجمه کنیم ، نیز آن فکر باقی بماند.
برای شاعر بهترین ها را آرزو می کنم.
بــامهر!
منتقد:کامران قائم مقامی
آهسته ... آهسته تر!
دگمه های بارانی یِ
شب هایت را بنواز...!
در دنج ترین ؛
تاریخِ ساعت
دست هایت را
خواهم گرفت!
تا آبی ترین رویاها
معجزهِ جشنِ مریم
آکواریومِ روزهایم می شود!
شاعر:کامران قائم مقامی
منتقد:کامران قائم مقامی
شاعر:کامران قائم مقامی
"عروس "
... ... ... ... ... ...
« آر پی جی! » زن
مرد نبود
عروسِ
دست های دنباله دار
بود.
یا لطیف !
واژگان اصلی شعر عبارتند از :
آرپیچی زن / مرد
عروس / دستهای دنباله دار
اصل شعر بر پایه روئیت استوار است .
شعر دارای درون مایه ی بسیار قوی است و به نظر
می رسد نگاه سطحی کمک چندانی به روشن نمودن
پیام در نظر گرفته شده نمی نماید .
حال خطوط 1 و 2 شعر را باهم بررسی می کنیم .
تصویر دیداری :
شاعر کسی را دیده است و از او تعریف می کند و او
را به عروسی تشبیه می کند با یک ویژگی خاص !
( دنباله دار بودن را برای عروس یک ویژگی در نظر
گرفته می شود که بعدا به آن خواهیم پرداخت )
خط اول هم ایهام و هم تضاد دارد ( زن / مرد ) !
روشن است که زن در اینجا به معنای زننده بکار می رود
اما از طرفی خارج از پرانتز آرپی جی و در کنار مرد ،
تصویر زن را در کنار مرد نشان می دهد .
دو جمله اول و دوم نیز که به افعال بود و نبود ختم
می گردند و در واقع متناقض نمای تشکیل شده از آشتی دو
تناقض بود / نبود می باشند .
حال به تشریح عناصر شعر می پردازیم :
آرپی جی زن / مرد
به لحاظ مفهومی :
مرد شدن نرسیده بود ! یعنی پسری نوجوان بود )
می دانیم آرپی جی زن ها در خط مقدم جبهه حضور
داشتند و در جنگ های زمینی و پیاده در برخورد با
دشمن یکی از مهمترین نیروها به شمار می رفتند .
بکار بردن آرپی جی زن در متن ، ضمن نوگرائی و
استفاده از لغتی تازه در شعر قابل تقدیر است .
آرپی جی زن کسی را مشخص می کند که در خط مقدم
ایستاده ومواضعی را زیر آتش خود گرفته است . ۱) آرپیچی زن مرد نبود ! ۲) عروس دستهای دنباله دار بود ! 1- آرپیچی زن مرد نبود ( یعنی زن بود ) 2- از طرفی می توان گفت ( هنوز به دوران بلوغ و
در تشریح این عنصر یک تعریف بیشتر نمی توان از آن انتظار داشت.
1-اگر حرکتی را در نظر می گرفتیم که شامل ایجاد
و در خاتمه از نظر ایجانب پیام کلی شعر :
2-برداشت اینجانب استفاده شاعر از مفهوم توالی و تکرار
مبارزه و تلاش جاریست و هیچوقت متوقف نمی شود .
بامهر!
مَرد نبود
عروسِ
دست های دنباله دار
بود.
شاعر:کامران قائم مقامی
دو
سه
به قلبِ من
با انگشتِ خودَت
زنگ بزن!
پنجره اتاقم
به رنگ توست
سفید
سفید
سفید.
سرقفلی شهریورم را
در تجارت چشم هایت
ارزان فروختم.
ساعت پنج عصر
قلم روی کاغذ نبود
یادم آمد؛
« سه شنبه را دوست نداری!»
امشب چقدر بلندست
این پای مزاحم شب!
روسری ات را بردار
آفتاب داماده شده!!
شاعر:کامران قائم مقامی
شاعر:کامران قائم مقامی
خاليه جاي تو برام
قدّ یه دنیا نفَسِه
بيدارمو خواب مي بينم
دنیا همیشه بیکسه
من تو کجاي قلبتم
دستم بهت نميرسه
ميرم تا قلّه ي چشات
همین برای من بسه
دلم رو زندوني نکن
تنهايي آهم مي گيره
چلّه نشينَم که بشم
قلب نگاهم می گیره
چي شده بوي غم ميدي
از من و کوچه رد ميشي
تا که بخوام صدات کنم
حرفِ منو بلد ميشي
چيزي نگو خوب مي دونم
شب زده و مسافري
بعد عبور قصَّمون
به چشم من يه عابري
شاعر:کامران قائم مقامی