تبليغاتX
چمدان یک قطار


وقتی بهار پشت در ایستاده باشد و کالسکه اش پُر از گل یاس،مریم و ارکیده و ...! چقدر بوی زندگی شیرین و دوست داشتنی است. انگار ابرهای سیاه و سفید دست به دست هم دادند تا با بارش مهربانی،صمیمیت و دوستی بر بام خانه مان رنگ شاد و قشنگ تری را ببخشند.

و چقدر زیباست لحظه ی تحویل سال باهم دور یک سفره ی هفت سین می نشینیم و کمی بعد آرام آرام صدای یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار... در قلب گوش هایمان زمزمه می شود.

آنگاه باید بگویم: زندگی همواره جاری است.



این دو کوتاه را سعی کنید با آرامش کامل بخوانید:


فرض کن!

دنیا توی دست هایت باشد

-و نتوانی!-

حتّی یک مورچه را فوت کنی

چه ارزشی دارد

جنگ جهانی سوّم

از میز شام عروس و داماد شروع شود

یا

از اتاق خواب بشقاب پرنده ها!




-شاید!-

تو هم احساس مرا داری

-وقتی که-

پیچ رادیو را باز می کنی

و می گوید:

« سال نـــ ــو مبارک! »

انفجار گُلِ آفتابگردان

تا دکمه های پیراهن ات

نفوذ می کند.



 ترانه ی آدم برفـ ــی که هنوز دست و پایش آب نشده را در حوضچه ی طراوت بخوانید:


یه مرد برفی توو خواب من بود

که چشم کورش بازم می بینه

و لحظه هایی که قدّ نوحن

تا کشتی ما به گِل می شینه


چه اشتباهی ازم بر اومد

نِگات دروغو فقط بلد بود

منم که ساده خیال می کردم

تموم حرفات یه مستند بود


یه روز که دنیا دست تو افتاد

دلم رو پُر کرد یه قبر وحشت

حالام که ابرم همش می ریزم

چه قطره قطره به روی نیمکت...!


و عاشقی که ولی همیشه

به جستجویِ یه سوءظن بود

بریده ناف توو قصّه مون و

به تیغه یی که شبیه زن بود


تو جبهه یی از زمینِ مین ام

تا وقتی خونه واسه خودم نیست

کجای جادّه به پشت من بود

که هف تیرش هی داد می زده ایست!


 

                                                  شعر من در نشریه ادبی حوّا

 

+ تاریـــــــخ یکشنبه ششم فروردین 1391 ساعــــت 21:38نویــــسنده کامران قائم مقامی |

قدم اول :


نه همیشه آسمان ابری می ماند و نه فانوسی بی ادعا که از دور برای مسافری گمشده سوسو می زند، خاموش می شود!

نه! قانون فانوس برای تو این است که به جنگ ستارگان رود و در بالای صفحه ی روزنامه تاریخ به خط درشت بنویسد: محکم قدم بردار..محکم قدم بردار..! آنقدر محکم قدم بردار که گوش زمین به سمفونی حضور تو عادت کند

چه زیبا شکارچی ماه را با دست هایش به دام می اندازد و آن را در در لا به لای قفسه ی کتابخانه اش پنهان می سازد، که برای تو..فقط برای تو نشان دهد، هنوز خسوف شب هایش به شکل گنجشک هایی است که در صندوقچه ی مادربزرگ بیدار هستند و خیال بافتن قالی چشم هایت را دارند.


قدم دوم :

کمی آرام تر..در ایستگاه دوم دو کوتاه با دو کابوس متفاوت را بخوانید:


روزی که چشم هایت

دروغگو شدند

دیگر قصّه ی « چوپان دروغگو! »

سهم کتاب ها

نیست!!



توی هر کتابخانه ی این شهر

-یک ارتش بزرگ-

از سربازانی که همیشه در خروس خوان صبح

از - مترو - پیاده می شوند،

آرام آرام رژه می روند..!



و در قدم آخر سالنامه ی چمدان یک قطار را با یک فنجان درد بخوانید:


بار دیگر هم، قطاری سمت گیلان می رود

ریل دوزخ در مسیرش تا زمستان می رود

 

در سکانسِ کوپه از فیلمِ عجیبِ « انتقام! »

اضطرابی بعدِ کاتِ کارگردان می رود

 

اتّفاقِ واگن سه، بوده دعوایی شدید

-مثل تیری تویِ چشم بُهتِ چوپان می رود-

 

کوهِ وحشت، ساخت راوی، بعد تونل، بی گمان

سوتِ ممتد می شود تا گوشِ تهران می رود

 

با کتابِ شاملو در... کافه موکاآآآ..« هیس! » نگو!

ناز و خوشگل این تِرَن در زیر باران می رود

 

سانس آخر، سینما، در پرده عزرائیل داشت

آمبولانسی آن طرف تر در خیابان می رود




                                               شعر من در نشریه ادبی حوّا

                                                                           و

                                               شعر من در پایگاه ادبی متن نو

 

+ تاریـــــــخ سه شنبه دوم اسفند 1390 ساعــــت 20:2نویــــسنده کامران قائم مقامی |
 

ادبیات فراتر از قلم، در زندگی اتفاق می افتد و در ثانیه هایی که آگاهی را تجربه می کنیم.


نشریه ی ادبی " حوّا " با سردبیری " زینب برزگر ماهر " روز 24 بهمن ماه سال جاری متولد می شود و بار دیگر می گرید.

نقد جریان های ادبی معاصر ، انتشار آثار ادبی ایران، ترجمه ­ی  آثار ملل مختلف به ویژه آثاری که تاکنون ترجمه نشده اند. از اهم فعالیت­های حوّا خواهد بود.نشریه­ ی  حوّا پس از کسب مجوز به صورت کاغذی نیز هر ماه منتشر خواهد شد.

علاقه مندان جهت همکاری می توانند آثار خود را تا 20 ام بهمن ماه برای نشریه ارسال کنند:

www.havvamag.ir

 

برداشت اول :

 

چند سال پیش بود که با خانواده سفری به شهرهای مختلف ایران از جمله: " تبریز " داشتیم.به هر حال، سفر در فصل بهار طراوت خاصی را در دامنه ی کوه ها و گردنه های آن به وجود می آورد.حتی در یکی از رستوران های جاده ای که برای صرف صبحانه توقف کرده بودیم، طمع شیرین و طبیعی عسل به تنهایی می تواند کوله ای از خاطرات سفر باشد!

 

شش بیت از غزل-ترانه م که بعد ها خودش را شناسنامه دار کرد :

 

می خـــوام سکانس آخر و تــــو شهر تبریز بگیره

بــــــاور حــسّ شـیــشُـمــو از دلـــــــ پـاییز بگیره

 

ســـوار زین اسب بـــاد هـم خـونـه ی ابــرا بشه

تصـویـر چشمـــای مـنـــو سـرد و غم انگیز بگیره

 

بـــه اعـتبـار کهکشــون می خـوام شبیخون بزنه

یـــه آسـمــونــــ ستــاره رو بـــه جــای آویز بگیره

 

عقربه هــای سـاعتوو یه خـورده وحشی بکِشِه

شـایـد کسـوفــــ خـورشید و کــوری ناچیز بگیره

 

بخــواد تـــا قبلِ کــات شدن یه بار تماشام بُکُنه

تــا جلـوه ی عشـق منــو تـوو سینه لبریز بگیره

 

روی پُـــل نـگـاهـمــون میــــ خــوام میـونبُر بزنه

حتّــــی شـده دسـت کمکـــ از تـنِ جالیز بگیره


برداشت دوم :

 

تعدادی از دوستانم پرسیدند: چرا این دفعه از " قابله " و " گیلان " سرودی؟ و این که چرا مدتی است در ترانه و شعرهایت از تهران،تبریز و گیلان استفاده می کنی؟!

کلمه ی استفاده به نظرم خیلی جالب نیست! چون به قول گفتنی : " شعر خودش می آید! " در تمام زمان هایی که از تبریز و گیلان گفتم، یا در آن مکان حضور داشتم و به صورت فردی شاهد این حوادث بودم یا این که در کتاب،فیلم یا مباحث گروهی ذهنیت شعر را لمس کرده ام.


می خواهم با شما همراه باشم در برداشت آخر :

تصویر پسر بچّه ای که در زیر خرواری از برف و بوران نفس هایش آرام می گیرد. تصویر مردی که لبخند می زند! امّا سرخی چشم هایش گواه بر آخرین خواهش است. تصویر کالسکه ای که پشت یک کلبه ی قدیمی پُر از تجربه ی تلخ است. و همچنین سکانس یک " قابله " در فیلم « لبه ی تیغ! » .

 


و حالا شعر – از کوچه های کاه گِلی گیلان - :

 

 روسری ات را محکم ببند!
که دنیا نامحرم شده به :

خورشید
اسب
جنگل

حتّی به من و تو که روز « تبانی مادرانمان! »
- قابله ی ما! -
از کوچه های - کاه گِلی گیلان - تا ورود ممنوع های اروپا
برای عجیب ترین خلقت تاریخ و
ربودن هفت سیمرغ بلورین-
کالسکه ی پدری ام را
 به صاحب - قهوه خانه ی - سر بازار چه مان می فروشد
و من همین حالا...!
از شاهزاده گی دنیا انصراف می دهم.

 

                                     شعر من در فصلنامه ی ادبی رندان

 

+ تاریـــــــخ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ساعــــت 0:13نویــــسنده کامران قائم مقامی |

قصّه مو هی ورق نزن که آخرش جهنّمه

دلشوره های ساعتو کشونده تو ذهن اتاق

نبضم عجب تند میزنه وقتی که احساسم میگه

پیرهن مشکی پوشیده خورشید روز اتفاق


به آیه های باورم قبله ی تردیدم و شک

یه غارِ دلواپسی رو می بینم از چشم جسد

فکر زمین هم انگاری بازی گرگم به هواست

نمی تونه که خواب باشه این حال و روز خوب و بد


شروع شده یه حس شوم تو غربت رگای من

که میکشه وجودمو به التهابی از جدل

بهشت خونه چند ساله تا اطلاع ثانوی

حوّا رو محکوم میکنه به سیب بدیُمن ازل


پای چراغ قرمز و شلوغیه دقیقه ها

از غم پیرمرد کور تا خط کشی های سفید

هجوم اضطراب و درد روی تن آدمکا

پُر شده از یه اشتباه اما کسی چیزی نـدید



پی نوشت:

گاهی وقت ها باید آرام آرام روی برگ های پاییزی قدم زد و کمی آن طرف تر نه زیر درختان به چلّه نشسته..زیر آسمان آبی..زیر همین آسمان حادثه ها را نقاشی کرد.


 

شعر من در پایگاه ادبی متن نو

و

شعر من در مجله ادبی شمال-هجوم

 

+ تاریـــــــخ سه شنبه ششم دی 1390 ساعــــت 15:54نویــــسنده کامران قائم مقامی |

میگن چشمای تو نیست

خونه ی سرد و تاریک

یه چرخ تاسِ ناجور

تو راه تنگ و باریک


میگن کوچه عوض شد

غبار تلخ رفتن

نشسّه تا همیشه

به چشم ساده ی من


پلی باید بسازم

تَهِ سال کبیسه

که هفسین بی تو انگار

یه اقیانوس خیسه


میشه شب رو تموم کرد

به پاهای زمستون

واسه روزای بدحال

دعایی از ته جون


میگن قلب یه آدم

شبیه مرگه سایه س

و چوب خطِ دلِ تنگ

پُر از زخم گلایه س


شعر من در نشریه ادبی لیچار

 

+ تاریـــــــخ سه شنبه ششم دی 1390 ساعــــت 15:53نویــــسنده کامران قائم مقامی |

در پيچِ خيابان

سايه اي بود
بر سرِ کوچکِ نهال
که با دست هاي سياه
مغزهاي سپيد مي فروخت
اما
در دلش
چیزی نبود!
...حالا
گاهي وقتها
نهال،
به يادش مي آيدو
با دست هاي سپيد
مغزهاي سياه، مي خرد
به قيمتِ
يک لقمه نان!

... ... ... ... ... ... ... ... ...

شعرت يک داستان اجتماعي است.
يکي از بحث هايي که در شيوه ي عمومي نقد قرار مي گيرد، توجه شاعر به بُعد مکاني يا زماني شعر است که مخاطب را به تعمق به آن انديشه ها و تفکرات حادث شده در حیطه ی  شخصیت بخشی سوق مي دهد!
بُعد زماني در اين شعر:شعر از گذشته شروع شده و در زمان حال گسترش يافته ( تغيير و تحول ) و در آينده پاتک هايي را بوجود مي آورد.

دهکده اول:

در پيچ خيابان
سايه اي بود
بر سر کوچک نهال
که با دست هاي سياه
مغزهاي سپيد مي فروخت

در پيچ خيابان،در چهار راه يا هم خانواده ي آنها که به « مکان » در آغاز شعر توجه شده، بيانگر اين موضوع است که، اين لوکيشن شروع شعر يا مکان يابي براي بسط دادن يک موضوع اجتماعي در محيطي ناشکيب است.چرا که در پيچ خيابان يک دختر ( نهال ) وجود دارد که هيچ پناهگاهی و حتی اطمينان قلبي ندارد، ناخودآگاه اين پيچ خيابان آن صورت سکه ي خود را چند مرتبه بالاتر یعنی مبحث فقر را مورد نمایش قرار می دهد.

در پيچ خيابان / سايه اي بود.
وقتي پيچ خيابان به يک کالبد ناشايست تعبير شده، عبارت:سايه اي بود..حاکي از اين موضوع است که انسان ها هميشه در حال مراقبت هستند و هيچ گاه آنها را به حال خود وا نمي گذارند.شیوه ی پدیدار شناختی (phenomenological approach) نوعی پدیده اجتماعی-فرهنگی را رنگ آمیزی می کند که توجه به هنجارها و « باید ها و نباید ها » را مدون می نماید.
با اين که آن پيچ خيابان يک محل نامطلوب براي يک - دختر - مي باشد اما يک سايه همواره او را دنبال مي کند..( تلميح به آيه هاي قرآن ).
آرایه های معنوی-سياه/سفيد-آرايه تضاد مشهود است.اما در حالت کلي؛ دهکده ي اول شعر يک تضاد دروني را به جريان مي گذارد.
جرياني که " خوبي و بدي " را با هم به تصوير ميکشد و آن را بازگو مي نمايد.

دهکده دوم:

اما
در دلش
چيزي نبود!

مفهوم در دل چيزي نبودن-کنايه از اين است که؛ در دلش هيچ چيزي نيست؛ واکنش هاي منفي و مخرب در او پديدار نيست؛ او هميشه ساده حرف هايش را مي گويد و از کسي " کينه " به دل ندارد-دختر ( نهال )*
اما بُعد دوم آن-ايهام به اين مفهوم است که، " نهال گرسنه است ".او براي گرسنگي در پيچ خيابان که به محيط ناامن براي يک دختر تشبيه شده، " مغزهاي سپيد " مي فروشد تا بتواند معلول « در دل چيزي نبودن » را از بین رفته بیان کند.
شيوه ي روانشناسي نقد تخصصي-دختر،گرسنگي،مکان نا امن و آشفته ممکن است او را به منجلاب هاي ديگري که براي رفع گرسنگي در ذهن خود مي پروراند، کشانده شود که اين دگرگوني و تحول عظيم " انقلاب " روحي و رواني او را دستخوش يک صحنه ي ناگوار می دهد.

دهکده سوم:
...حالا
گاهي وقتها
نهال،
به يادش مي آيدو
با دست هاي سپيد
مغزهاي سياه، مي خرد
به قيمتِ
يک لقمه نان!

منظور از حالا يعني اکنون که نهال بزرگ شده و آن دوران با دغدغه و سرکش را پشت سر گذاشته، از نهال ديگري که در اينجا شاعر به طور « نمادين » از اين مفهوم استفاده کرده، شيوه ي تکوين (genetic approach) و شيوه ي جامعه شناختي (sociological approach) که گوشه اي از آن را معماري مي نمايد، مي گويد:آن دوران هنوز ادامه دارد.. / به همين جهت بوده است که اين شعر در سه زمان (گذشته، حال و آينده) شکل گرفته است.

به نظر نمي آيد که ( نهال ) بتواند آن روزهايي که در پيچ خيابان بوده را فراموش کند و دست هاي سياهش به دست هاي سپيد تغيير یابد.گويي شاعر عبارت: " دست هاي سپيد " را بايد به طور کنايه اي و سقلمه بيان کند تا بتوان اين مضمون را تلنگري براي اذهان مخاطبان در نظر گرفت.لذا در غير اين صورت، نهال بايد در ( زمان آينده ) آن ايام را از خاطر برده و او هم مثل يک انساني که دست هاي سياه،مغزهاي سپيد را لمس نکرده و تجربه اي از آن ندارد، رفتار کند که اين گونه نيست.زيرا ( نهال ) به درک موضوع تنگدستي و تکدي گري رسيده است که مفهوم کلي : « يک لقمه نان! » چقدر مي ارزد.




برای شاعر بهترین ها را آرزو می کنم
بامهر!

+ تاریـــــــخ شنبه نوزدهم آذر 1390 ساعــــت 19:7نویــــسنده کامران قائم مقامی |

فرقی نمی کند

از اتوبوس پیاده شوم!
و چند ایستگاه پایین تر،  ـ
افسر کروکی یک تصادف عاشقانه!
یا
در بالن های سال دو هزار و یازده
سیگار سوپر استار سینما  ـ را دود کنم
.
.
.
آپارات چی آدرنالین را روی پرده می ریزد.

... ـــــ ــــــــــ ـــــ ــــــــــ ...

 

ای آشنای غریب
زردِ گونه ات
تبلور خشکیده ی رزی است
قرمز
آذین بسته با مخملی از یاس
با نگاهی که الماس را شرم می شود
کجا پناه می دهی
چشمت ـ
انگار تا دور دستها
رد باران
می کارد ـ را!؟
قلب چهره ات
نای تپیدن را جویده
از پاییز سخن نگو!


 

شعر من در پایگاه ادبی متن نو

و

شعر من در فصلنامه ی ادبی رندان

و

شعر من در مجله ادبی مُرور

 

+ تاریـــــــخ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 ساعــــت 19:8نویــــسنده کامران قائم مقامی |

چرخ و فلک روزهایم را بر دستانِ آهویِ وحشی یِ دیروز جا گذاشتم
هجومِ تراکتورهای عقب رو،
دهکده ی خیالم را شخم زدند!

آه...!
موهای شب، برای هیچ مادری لهجه ی خواب را عوض نمی کند!

"دارم از آمارِ تقویم می گویم! "
دارم از ارتفاع پستِ دکمه های آسانسور،
چراغ های پایین شهر را می بینم.

  

"اینجا برلین است! "

شعر من در مجله ادبی پیاده رو


+ تاریـــــــخ جمعه بیست و نهم مهر 1390 ساعــــت 19:5نویــــسنده کامران قائم مقامی |

آخر جادّه رو میگم انگاری تهرون  می بینم

پُشت عبور شیشه ها دستای بارون می بینم

چشماتو وا کن و ببین نقطه سر خط نداره
تمومِ دنیای تو رو رنگ زمستون می بینم

زیــر چـراغ مهتابی ستاره تنها تـر میشه
کرکره که بالا میره ابرای گریون می بینم

یه حسّ مشترک دارم با این روزای زندونی
فنجون فالمو نبین جادوی شیطون می بینم

زمزمه های تلخ قو تو گوش ماهی پیچیده
مرز میون چشمَمو با دریا هامون می بینم

تعبیر خواب من شده پچ پچِ لحظه های گُم
پیـدا نمـی کنم کـسی فقـط بیابون می بینم


+ تاریـــــــخ چهارشنبه بیستم مهر 1390 ساعــــت 19:0نویــــسنده کامران قائم مقامی |

می خوام شب و جا بذارم توی هوای بی چراغ

دعـا کـنـم پشت سـرت تـا انـتـهای کوچه باغ


یـه آرزو از تـو هـمـیـن چـراغ جـادو بکـنم
یه برگ ترحیم بزنم به روی غم با نقره داغ


بهمن سرد اون چشات قلبمو سنگین می کنه
زمستـونـو خـبـر میـده قارقارای شـوم کلاغ


ساعـت تـو دور آخـره شایـد بـیـای از ایـن سفر-
ایستگاه که خشکه یخ زده از کی بگیرمت سراغ؟


خیره به عکس روبروت پیرهن خورشید می پوشم
کـم می کـنـم فـاصـلـه رو تـوی سکـوت داغِ! داغ!



شعر من در مجله ادبی شمال-هجوم

 

+ تاریـــــــخ شنبه دوم مهر 1390 ساعــــت 18:59نویــــسنده کامران قائم مقامی |


رو در و دیوار دلم غمی دوباره رنگ شد

پشتِ بلندِ تپّه ها دریاچه مثل سنگ شد

 

جغدی رو بوم نقّاشی تو عمق شب نشسته بود

 خـیـال مــن مـخـمـلـک ِ روی تــن پلنگ شد

 

یه آسمــون قــرمز و پــرنـده هـای کاغــذی

هرچی میخوای بهم بگو دلم شبیه چنگ شد

 

تـوی سکوت آخـرت حرفی نمونده تـا بگی

که این نگفتنت برام خودش شروع جنگ شد

 

تـا مرز باورم بیا شایـد که تکیه گام بشی

بگیر شبای سردمو که پای خسته لنگ شد

 

چی توی گوشِ شب بگم ستاره باورش بشه

خسوف لحظه های من با رفتنت قشنگ شد


+ تاریـــــــخ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ساعــــت 18:59نویــــسنده کامران قائم مقامی |


این قصّه رو ازت می خواد تو شب تکرار دلم

نگـام نکـن خسـته میشه روزای اجبار دلم

 

تو آسمون رنگ چشات یه خورشید و گم میکنه

فـــقط تــــو دنـبالم بـــــیا بـــــرای دیدار دلم

 

گفتی می خوام رو قلبِ تو اسمَمو امضا بکنم

می خوام بشم چتر هوات لحظه ی رگبار دلم

 

اگه که اشتباه نشه یه خوابِ شیرین میکشم

واسه ی شهر سوت و کور ساعتِ دیوار دلم

 

به پای موندنِ صدات هر چی ترانه پُر میشه

کـــوهی شبیهِ فاجعه بــیا کــه بر دار دلم

 

به شوق کوچه های دور حسّمو تفسیر میکنم

بــذار بــگم دوسِت دارم تــا وقتی بیدار دلم


 

+ تاریـــــــخ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ساعــــت 18:58نویــــسنده کامران قائم مقامی |

آخر یه روز دست تو رو تو این شبا به باد میدم

میون ایـن دو رنگیا شیرین و بـه فرهاد میدم

یه خاطره با اون چشات دنیامو قسمت می کنم
به ابرای سیاهِ شب می خوام که عادت بکنم

توی اتاق سردِ من دستای تو لج می کنن
دلشوره های گرم تن نگاهمو کج می کنن

تَهِ غروب تنهایی سر به رو شونَت می ذارم
می خوام که دزدکی برم پا توی لحظت بذارم

می خوام که از تو رد بشم تا پلک خواب ُ بشکنم
یه معجزه کنـم بـرات بـگی کـه عاشقت مـنم

دلم می خواد با من بیای شَریکِ غصّه هام باشی
تـو قـدّ آغـوش مـنی- رویـای قصّه هـام باشی

رو دریا خونه می سازم قایقی روی ماه باشه
که اشکاتو به آب بده تو ناودونش یه چاه باشه


+ تاریـــــــخ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ساعــــت 18:58نویــــسنده کامران قائم مقامی |

آره قهرم با چشات حریفِ گریَم نمیشم

توو نگام بغض و ببین که دارم از تو دور میشم

صدای ِ کوچَ مو بشنو خواهش ِ آخرمه
دلم ُ جا می ذارم بدون همین باورمه

چی شده ماهِ خونه رنگ کلاغِ غم شده
پشت دنجِ کوچَمون ازین جدایی خم شده

چی شده دستای مهربونِ تو یخ می زنن
بـا دعا اشک منـو دارن بهم نخ می زنن

مگه سنگ رودخونه اول قصّه آب نبود!
بالشم از غم و غصّه مگه مالِ خواب نبود!

گفتی توی فال من گریه ی بارون می بینی

یه شکسته یه تکیده و یه داغوون می بینی

پنجره که وا میشه رَفیقِ نقطه چین میشم

رویِ موهایِ سیات خودم ستاره چین میشم


+ تاریـــــــخ جمعه چهارم شهریور 1390 ساعــــت 18:55نویــــسنده کامران قائم مقامی |
همین
یک آسانسور مانده
پلّه ها
ورود ممنوع شد!


قطار این شهر
هو هو چی چی اش
روزی چند سال
لکنت ...!


« ادکلن » نزن
اکسیژن ها را
فروخته اند!


یک جنگل
اتاقِ آبی
تا اقیانوس
حراج می شود!


آخرین سیب
در صفحه ی شطرنج
مُهره های سیاه و سفید را
به حبس ابد محکوم کرد!


+ تاریـــــــخ یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 ساعــــت 18:58نویــــسنده کامران قائم مقامی |

اثر انگشت تو

شبیه ردّپاهایِ-

یک روباه پیر بود!

و دستکش های بی شناسنامه ات

ایستگاه دهانم را

چند پلّه پایین تر

نزدیکِ صندلی هایِ خیسِ روزنامه،

سیاه پوش کرده بود.



+ تاریـــــــخ شنبه هشتم مرداد 1390 ساعــــت 18:57نویــــسنده کامران قائم مقامی |
هنوز سرشارم از
طعم صبور تحمّل،

من در حواشی خنده های مجازی
در حضور صدای وحشی باد
و در پس دیوار سرگشتگی
تمام وزن معلق ام را
با هیاهوی ای کاش های گنگ
در آمیخته ام!

من به مفهوم پیوند نور
خواهم رسید
رو به سوی لحظه ی ناگهان!
در وادی چشم انداز
سادگی های سبز،
به اعتراف سکوت ممنوع لب هایم
لبخند خواهم زد.

" طي کتاب يا رساله ي « فن شعر » ارسطو در مورد نقد شعر و ادب اين گونه گفته شده است:در حقيقت اساس نقد فني در ادبيات يونان بلکه اروپا به شمار مي آيد.مي گويد: شاعر مانند نقاش يا هر هنرمند ديگر کارش از اين سه وجه تقليد و تشبيه کند:يا آنچنانکه بوده است و هست، يا آنچنانکه گويند و به نظر مي رسد، يا آنچنانکه بايد باشد، و اين تقليد و تشبيه با زبان و ادائي باشد که در آن هم مجاز و استعاره بکار رفته باشد و هم صنايع و ضرورات.اگر شاعری چیزی را که وجودش محال و ممتنع است توهم کرده باشد البته خلاف حقیقت رفته است اما لازمه ی این توهم خلاف حقیقت او نیست که اثر او از لحاظ هنر شاعری عیب و نقص داشته باشد.سخن و کلام وقتی برازنده و عالی و غیر عادی است که الفاظ در غیر معنی موضوع نیز بکار رود یعنی شاعر به مجاز و استعاره و صنعت پرداخته باشد و البته چون اشتغال بدینگونه صنایع و تکلفات یعنی مثلن اتیان به مجاز و استعاره ممکن است کلام را غیرمانوس کند باید در استعمال اقسام مجاز و تشبیه دقت کرد.در حقیقت تشبیه و مجاز و صنعت بدیعی سبک بیان را از حدود عادی و معمولی خارج می کندو بدان علو و برازندگی می بخشد و هر گاه در آن افراط نشود موجب آرایش کلام است. "

به هر حال هنر شاعر در اين است که بتواند موضوعي را که مي خواهد با زبان و بيان خود تقليد و تشبيه کند بخوبي تجسيم و تصوير نمايد و بعبارت ديگر، عظمت شاعر در اين است که در اصل تقليد و محاکات، قدرت و مهارت خود را نشان دهد.حال قدرت تصوير پردازي و مانور شاعر (سارا) را در اين شعر مورد بررسي قرار مي دهم .

در گذر اول، خوب است که به ساختار شعري و هندسه ي چيدمان سطور توجه کنيم:شعر در سه بند مجزا دسته بندي شده است، که بند اول يا آغاز کاراکترهاي ورودي کانديد هنجار بندهاي دوم و سوم مي باشد که گفته ها و بيان شاعرانه ي شاعر در آن پديد مي آيد/بسامد اين سه بند خوب ترسيم شده که در هر خط شاهد يک " خيزان و افتان " يا " افتان و خيزان " هستيم که اين مورد لحن شعر را مورد توجه قرار مي دهد/ چرا که وقتي " لحن بيان " شعر منطقي باشد موسيقايي آن نيز به تبع آن موازنه تر خواهد شد.
در شروع بند دوم از نهاد منفصل " من " استفاده شده که اگر حتي اين کلمه ناديده گرفت قابليت هاي شعر چرخش بيشتري خواهند داشت.لزومي ندارد حتمن از " من " استفاده شود چرا که در پايان اين بند ضمير متصل " ام " لحاظ شده و معنا و مفهوم را به کمال بازگو مي نمايد/ اما آمدن بار ديگر " من " در بند آخر جايز است و نبودن آن قلمرو شعر دگرگون خواهد شد.لذا؛ روابط " علت و معلولي " بايد پيش بيني و مشخص شود، که بهمين صورت پاي کشفيات شعر سرشکن شده است.

اگر کمي دقيق تر نگاه کنيم، رابطه هاي ديگري هم بين اجزاي کلام به چشم مي خورد از تناسب:خنده/لب/لبخند و ... چشم انداز/سبز که تناسب لفظي و معنوي را مي توان نام برد.و نوع ديگرِ برجستگي بيان، قدري مخفي تر است يعني به شيوه ي نگاه شاعر به پيرامون بر مي گردد. از شباهت معنوي بين " خنده " و " مجازي " صحبت مي شود در حالي که چنين چيزي وجود ندارد.اين شکل نگاه را که اتفاقن وجوه تمايز شعر است، خيال مي باشد.بنابراين شاعر، از " تحمل " و " شکيبايي " سخن مي گويد آن هم در فضاي نامتنهاي اش.به عبارتي، او با حضور اجزا و عناصري از قبيل:صداي وحشي باد(مبالغه و حس آميزي)، ديوار سرگشتگي(استعاره)، وزن معلق و ... خواسته يک احساس و فکر شاعرانه را منتقل نمايد آن هم " تحمل " است که در نهايت عصاره ي آن به لقاي نور خواهد رسيد.پس " طعم صبور تحمل " يک هماهنگي و تجانسي بين " پيوند نور " و " وادي چشم انداز... " برقرار مي کند.
دو ويژگي اصلي براي زبان مدنظر است؛ رسايي کلام و مطابقت آن با دستور زبان.همين مهم است که سخن ما رساننده ي يک معني باشد و فقط همان معني نه بيشتر.مي توان از حالات:صداي وحشي باد،ديوار سرگشتگي،وزن معلق،اي کاش هاي گنگ در بند دوم.در بند سوم:که نتيجه ي تحمل در رنگ آميزي هاي ساخته شده در بند اول است با روي ديگر سکّه مواجه مي شويم:پيوندنور،سادگي هاي سبز،لبخند... به معني " تحمل " دست پيدا کنيم و آن را در ذهن پرورش دهيم.

گستردگي عناصر:بيشتر به گستردگي عناصر خيال بر مي گردد.در اين شعر با کوله باري از واژ هاي تازه و تصاوير نو بر مي خوريم اما اين حالت کمي فرسايش يافته و به نوع کندتري در حال جريان است.در بند دوم شاهد رنگ آميزي ها و فضاسازي هاي بهتر و منسجم تري هستيم که در بند آخر به درجه ي کمتري از اين توانايي بر مي خوريم که البته اين علت را مي توان بدليل لحاظ شيوه ي تکويني شعر منثور که بايد " لطافت " و " ظرافت " آن مورد توجه قرار گيرد، قلمداد می شود. به نوعي فراز و نشيب استعارات و کنايات آرام تر مي شوند.
محور عمودي شعر:در شعر " صداي نور " پيوستگي خوبي برقرار شده است.هر يک از اجزاي آن در ادامه ي جز قبلي و مقدمه ي جز بعدي مي باشد/ طعم صبور تحمل-براي صداي وحشي باد/کاش هاي گنگ و همچنين مقدمه اي براي پيوند نور/سادگي هاي سبز.محور عمودي با اين که در محتواي اين شعر اهميت خاصي دارد بلکه در عناصر صوري مثل خيال و زبان و موسيقي هم حال و هواي کلّي شعر را تحت تاثير قرار مي دهد.
در مورد موسیقی کناری شاعر باید طوری از نحوه ی قرارگیری کلمات استفاده کند تا بتواند به ایجاد وحدت و پرورش تصاویر،آراستگی و پیراستگی معنوی و ... دست یابد.البته این نوع از موسیقی را می توان در قافیه و ردیف،تکرارها و ترجیع ها جستجو نمود.مثلن: اگر در شعر " داد " یا هر کلمه ای از هجای این خانواده " اد" وجود داشت می توان با " باد " و هچنین " دور " را برای " نور " قافیه به حساب آورد.در موسیقی درونی تنوع و تکرار در نظام آواهاست، تشابه یا تضاد صامت و مصوت ها در کلمات یک شعر لب/لبخند – سبز/سکوت و ... . موسیقی داخلی وقتی  ارزش واقعی اش را نشان می دهد که به خوشاهنگی و در عین حال، تناسب لفظ و معنی شعر کمک موثری کرده باشد.

موسیقی معنوی را می توان در صنایعی چون:ایهام، مطابقه( بیان نقیضی،حس آمیزی)، مراعات نظیر و تلمیح و ... یافت. خنده/لبخند و ... موسیقی معنوی نوعی پیوند ویژه بین واژگان شعر ایجاد می کند که درک آن برای خواننده ی شعر، لذت بخش است.البته موسیقی معنوی می تواند با استفاده از کلمات متضاد نیز ایجاد شود.عملن تضاد را می توانیم نوعی تناسب به شمار آوریم چون کلمات متضاد هم در یک حوزه ی معنایی قرار دارند و وجود داشتن آنها در کنار هم ایجاد موسیقی می کند.



برای شاعر بهترین ها را آرزو می کنم.
با مهر!


+ تاریـــــــخ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ساعــــت 18:56نویــــسنده کامران قائم مقامی |

از شمالی ترین تختِ خواب روی ساحل

دست های حنا بسته ی مهتاب

پرده های سفید یک اتاق چهار ضلعی

تا قطبی ترین بادهای نروژ-

از تَهِ استکان خبرنگارِ دیروز

ثانیه های مینیاتوری امروز

-وحشی تر از قطارِ « اینشتین »

یک پُست چی ،

بیست و چند سالگی ام را « سفارشی » می کند!


+ تاریـــــــخ جمعه هفدهم تیر 1390 ساعــــت 18:56نویــــسنده کامران قائم مقامی |
تو اون صداقته نگات
لحظه به لحظه میشکنم
یه ابر مهربون میشم
سَری به چشمات می زنم

باغِ ستاره می چینم
یه لحظه پیدات می کنم
ماهِ شب ُ تکون میدم
عمری تماشات می کنم

به باد میگم عاشق باشه
قایقِ روی آب باشه
تو گوشِ شب قصّه میگم
غمِت همیشه خواب باشه

سنگِ دلم وا می کنم
گُلای شب بو میارم
واسه اجازه ی نگات
ضامنِ آهو میارم


+ تاریـــــــخ پنجشنبه نهم تیر 1390 ساعــــت 18:56نویــــسنده کامران قائم مقامی |

( بودن یا نبودن ... مسئله این است! )
ساعت
تسلسلی ناگزیر
رفتن
واژه ای آشنا ...

برای شانه های غریبه
چه فرقی دارد
88
89
90
؟

دو کاندید شعر ؛ یعنی " ساعت " و " رفتن " هندسه ی اصلی شعر را تشکیل می

دهند.به عبارت دیگر ، کاراکترهای نقطه ی ثقل شعر از لحاظ گسترش زبانی حول

یک محور می چرخند.رابطه ای " علت و معلولی " بین " ساعت " و " رفتن " وجود

دارد که به " زمان " ختم می شود ؛ زمانی که نه برای رفتن است و نه برای ماندن /

ذرات زمان از گذشته،  حرکت  و در حال به تصویر کشیده و به حرکت خود در آینده

ادامه می دهد / زمان هیچ گونه توقفی ندارد / از لحاظ حوزه ی قلمرو و تخیّل در

شعر در بخش صورتهای خیال-شعر در یک محیط محبوس شده و عناصر " ارزیابی " و

" شناخت کیفیت " آن تجسم نسبتن قابل قبول و نه کامل  برای شکل گیری هنری

آن اتخاذ شده است.چرا که تجسّم ، شرط اصلی تخیل است / اگر بخواهیم " منابع

خیال " را بررسی کنیم ؛ در حال کلی شاعران دو منبع مهم برای انتخاب عناصر

خیال دارند ؛ اول " تجارب " و چشمدیدهای زندگی خودشان و دوم شعرهای

شاعران دیگر است / « ساعت در تسلسلی ناگریز به کار رفته  / و رفتن در واژه ای

آشنا . » دریافت های حسی شاعر در این دو مرحله دسته بندی می شود /

ترکیبات " حسی " به نسبت " اجزای " تخیل " بیشتر به کار رفته است که علت آن

را هم می توان درک شاعر از تاثیر عوامل پیرامون خود دانست / رفتن واژه ای آشنا

/ این قسمت با این که شاید در گوش های زیادی مورد زمزمه قرار گرفته اما طراوت

و جذابیت ذاتی خاص خود را در این کوتاه دارد / البته ناگفته نماند که " رفتن ، واژه

ای آشنا " ترکیب صد در صد استاندارد و لذت بخش برای مخاطب نخواهد بود، لذا

تمام تصاویر و کنایات نمی تواند به " بیداری " شعر کمک کند، که آن هم با بهره

گیری از میراث حیث شاعری متجلی خواهد شد / یکی دیگر از شاخه های مورد

بررسی در نقد، کنش و واکنش " فرسایش و پرورش تصویر ها " می باشد که باید

مورد توجه قرار گیرد / در فرسایش ؛ خیال، ناشی از کشف رابطه بین پدیده هاست

و عمده جذابیتش هم در این است که خواننده ی شعر را به شگفتی وا می

دارد.اما این شگفتی در اولین مواجهه با شعر ، زیاد است و در بارهای بعدی کاهش

می یابد تا حدی که کم کم به صفر می رسد.هر تصویری ، هر چند قوی باشد، بر

اثر تکرار به فرسودگی می رسد تا حدی که شاید دیگر ایجاد کراهت کند / شنونده

ای که برای نخستین بار تصویری را می شنود، آن را به خوبی مجسم می کند تا

ارتباط اجزای آن را دریابد.در بار دوم، او دیگر ارتباط را دریافته و نیازی به تجسم ندارد

و به طور عقلانی آن را می پذیرد / حال این پدیده ها را در شعر مورد بررسی قرار می دهیم:

شعر با زبانی ساده و بدون حشو عملیاتی شروع شده و تا پایان این نوع بسامد

حفظ می شود / همچنین هنوز ریتم " شعاری بودن " برای درون مایه ی نسبی آن

قابل لمس است ؛ و هنوز رابطه های زیادی در فضاسازی شعر وجود دارد که این کار

با عدم کلیشه شدنی ، نوآوری و لزوم را بیشتر به نمایش می گذارد/ ضمنن شعر تا

واژه ای آشنا تمام می شود و دلیلی هم ندارد این قسمت آورده شود / این قسمت

به بخش اضافه ی شعری مربوط می شود و مواقعی بوجود می آید که شاعر

احساس می کند خواننده ی او در فهم و درک کمال شعر ناتوان بوده و به همین

خاطر به آوردن این گونه ی محتمل ها گرایش پیدا می کند / با توضیحاتی که در بالا

ذکر شده آوردن این قسمت از تاثیر ایجاز پذیری آن می کاهد / اصولن زبان شعر باید

فشرده باشد / با تاثیری شدید و این یکی از وجوه مهم برتری آن است / این ایجاز

هم می تواند دو مرحله داشته باشد ؛ یک مرحله ابتدایی و یک مرحله ی پیشرفته /

در مرحله ابتدایی، انتظار می رود که شاعر از کلمات غیر لازم که به آن « حشو »

گفته می شود پرهیز کند ، شاهد درستی مرحله ی ابتدایی آن بودیم /شکل

پیشرفته ی آن وقتی است که شاعر جملات را بیش از حد عادی و معمولی شان

کوتاه کند و در واقع با حفظ رسایی زبان، بخشی از جمله را که ظاهرن لازم به نظر

می رسد، بردارد / این قسمت تا حدودی رعایت روش شده اما در ختام شعر دوباره

شاهد یک شروع ای دیگر گونه هستیم که تاثیر نامطلوبی روی دو ایجاز به کار رفته

می گذارد / موسیقی معنوی به کار رفته:این مراعات نظر به کار رفته را با کمی

دقت می توان در " ساعت " ، " رفتن " و سال های " 88،89، 90 و ... " جستجو

نمود / مرحوم همایی در توضیح این صنعت اشاره ی مهمی دارد: " جمع مابین اشیا

متناسب را وقتی جزو صنعت بدیع می توان شمرد که گوینده یا نویسنده ، ما بین

چند کلمه و چند چیز مخیّر و مختار باشد و از میان آنها ، آن را اختیار کند که با

کلمات دیگر متناسب باشد ... /از عناصر معنوی شعر-اندیشه را مورد تجزیه و تحلیل

قرار می دهیم:هر احساس شاعرانه ای-اگر راستین باشد نه تصنعی-از نوع نگرش

شارع به جهان آب می خورد و هر انسانی-ولو خود نداند-صاحب یک نظام فکری

است.منظور از اندیشه، آن بخش از تفکرات شاعر است که در شعرش تجلی می

یابد و به گونه ای که با تعمق در شعر ، می توان دریافت که او چگونه می اندیشد /

چنین نباید تصور کرد که برای پیدا کردن ردّپای تفکر در شعر شاعران ، باید رد پی

شعرهای حکیمانه و یا پند و اندرزهای که جنبه ی تعلیمی پداشته اند، برویم!! /

بنابراین یک شعر وقتی موفق و ماندگار است که در آن سوی بار عاطفی آن ، یک

نگرش فکری نیز نهفته باشد به گونه ای اگر شعر را با برداشتن خیال ها (

تسلسلی ناگریز ) و دیگر هنرمندی های صوری اش به نثر ترجمه کنیم ، نیز آن فکر باقی بماند.


برای شاعر بهترین ها را آرزو می کنم.

بــامهر!


منتقد:کامران قائم مقامی




+ تاریـــــــخ دوشنبه سی ام خرداد 1390 ساعــــت 18:55نویــــسنده کامران قائم مقامی |
خواب هایم
پهلو به پهلو شده
در آخرین قتلگاه ماه!

کالسکه احساسم را
عقربه های وحشی تو
ربوده است!



آهسته ... آهسته تر!
دگمه های بارانی یِ
شب هایت را بنواز...!



در دنج ترین ؛
تاریخِ ساعت
دست هایت را
خواهم گرفت!



تا آبی ترین رویاها
معجزهِ جشنِ مریم
آکواریومِ روزهایم می شود!



شاعر:کامران قائم مقامی

+ تاریـــــــخ دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 ساعــــت 18:55نویــــسنده کامران قائم مقامی |
کوتاه اول:

گفتی
پیش از آنکه
پنجره
خالی شود از آفتاب
می آیی

سالهاست
پنجره
ضجه می زند
خاک را
اما تو...
نیامدی

-تعبیر قشنگی است /خالی شدن آفتاب از پنجره / عبارت: " پیش از آنکه " شعرت را کمی آزار می دهد / شاید یک عبارت دیگر و بهتر و یا حتی کلمه ای مناسب تر با انچه که در ذهنِ شعر وجود دارد ، جایگزین می شد تا ویژگی های خودش را نشان دهد.
بند اول تا " می آیی " شعر تمام می شود و ادامه دادن آن به ساختار شعر صدمه می زند / شعر مستتر می شود و مانع پرورش عنصرهای خوابیده ی آن خواهد شد /
از لحاظ حوزه ی ، ساختارگرایانه (structuralist approach ) اضافه های شعر باعث عدم حفظ محور عمودی آن می شود که صراحتن مشخص می باشد.ایماژ به کار رفته در این کوتاه ، استعاره و کنایات خوبی دارد که هر چه از در زمان و مکان خاص خود استفاده شود ، ظرافت های ظاهری و هچنین نوار درونی را مورد توجه قرار می دهد.
سالهاست پنجره... را شعر کوتاه دومت می دانم / در شعر هایت خصوصن در سبک سپید و کوتاه از " پنجره " و " سالها " زیاد استفاده کرده اید / سعی کن در شعرهای جدید ، حداقل ابتکار و اختراعی نوگرایانه داشته باشید / جسارت خوبی روی بند دوم دیده می شود /

-یک گریزی اجمالی داشته باشیم: پیش / از / آنکه / - اما / -حتی / اگر / -وقتی
این کلمات اگر هر چه میزان آوردن آنها بالخص در اشعار کوتاه و طرح کم تر باشد ، آن شعر پذیرفتنی تر است / آن شعر از ماهیت خاص شعری خوبی برخوردار خواهد شد / همچنین روی " کیفیت " و " مطلوبیت " ذاتی آن اثر خوبی خواهد گذاشت / شعر باید آزاد باشد!

کوتاه دوم:

فریادت
 را بنویس
حتی اگر
گوش هایی که می شنوند
کر باشد

چه کر باشد و چه کر باشند موردی ندارد / کما که " باشد " بهتر است / فریاد را نوشتن-اگر بخواهیم از نظر شدت بررسی کنیم آرایه مذکور آن را: آرایه ی غلو خوبی دارد / چون نمی توان فریاد را نوشت / آخرین درجه بزرگ بینی / فریاد-مجازن صدا/ مراعات نظیر خوبی بین گوش ، صدا و کر برقرار شده است / وقتی از کلماتی مثل: " حتی اگر " که در بالا عرض کردم در شعرهای کوتاه زیاد استفاده می کنی ، "تکوین و درآمد رضایت بخشی " آن خواهش می باید. برای شعر خودَت پاسخ قرار می دهی / باید مخاطبان شعر خود را در لا به لای هجا به هجای شعر خود را لمس و درک کنند.کوتاه دوم ، از نظر طرح های درون مایه پدیدار شناختی (phenomenological approach) خوبی ندارد.رابطه ای کلیشه ای بین آن وجود دارد که از گسترش حال و هوای پیام شعر دور مانده است.

کوتاه سوم:

وقتی
چراغ
خاموش شد
چشمانم
برای نوشتنت
سکوت می کنند.

چه خوب می شود که آغاز شعر با " وقتی " شروع نشود.قیدهای حالت را باید در جای مناسبش به کار برد تا خواننده از خوانش آن احساس لذت و خرسندی نماید.اگر این شعر را در دو دهکده ی مجزا قرار دهیم:1-وقتی چراغ خاموش شد / 2- چشمانم برای نوشتنت سکوت می کنند.شروع مورد قبول و استواری نداشتید ؛ چرا که باورهای منعقد شده در آن هنوز جای نفوذ بیشتری دارند ، که باید به آنها مجال بیشتری داده شود.
شیوه ی املایی درست تر چشمانم ، چشمهایم می باشد ، اگر از "چشمانم" استفاده شود نطق زبانی آن دچار چالش می شود.زبان شعری تان سپید است که این گونه اعمال روی لایه های لسان شعر ، یک دوگانگی بین زبان سپید و ترانه و تصنیف بوجود می آید.چیدمان کلمات باید طوری ارائه شود که بیشترین "کارایی" را داشته باشد.از نظر شیوه ی شکل مدارانه (formalistic approach) چارچوب خاصی از حالت بیان و امیدانگیزی شعر را نشان نمی دهد.آرایه های معنوی تازه و مطلوب این شیوه را اهمیت بسزایی می بخشند. عبارت : " نوشتنت " ، ضمیر متصل " ت" اضافه است ، شعر را از آن حالت روانی و تکیه های "علت و معلولی " دور می سازد.خوب است که کلمات نسبت به یکدیگر از " آراستگی " و "پیراستگی " قانع کننده ای برخوردار باشند.
در کوتاه دوم ، برای " گوش ها " از فعل ساده ی " باشد " استفاده کردید ، اما در کوتاه آخر ، برای " چشم ها " از فعل جمع " می کنند " بهره بردید.از نظر نقد عمومی ، بهتر است کوتاه هایی که از عنوان یک شعر که در اینجا با نام " فریادت را بنویس" نقل شده ، تعابیر و رنگ آمیزی های شعری از یک رویه ی خاص و تجانس و هماهنگی های منحصر بفردی داشته باشد تا فصاحت و بلاغت آن در پایان حفظ شود.

برای شاعر بهترین ها را آرزو می کنم
بـــامهر!


منتقد:کامران قائم مقامی

+ تاریـــــــخ یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390 ساعــــت 18:54نویــــسنده کامران قائم مقامی |
شب کمی کمرش را خم کرده!
« اسب و سوار » در میان عَذرا ناپدید ،
صدای کُرنش دو ماهِ صورتی
با پنجه های خرس ،
شیشه های آسمان را خراش می دهد!

پایین تر از خوابِ نردبان!
نزدیکی یِ اسفندِ طاعون فروش
موهای شیطان ،
پرنسس را با خود می برد!


پ.ن:
عَذرا(دوشیزه) ستاره ی سفید زیبایی است که در اسفندماه اندکی مایل به جنوب شرقی از افق بر می آید و تا پایان تابستان ، در عرض های جغرافیایی میانه مرئی است.بر طبق افسانه های سِماک اَعزَل خوشه ی گندمی را نشان می دهد که در دست دوشیزه است.


شاعر:کامران قائم مقامی

+ تاریـــــــخ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 ساعــــت 18:54نویــــسنده کامران قائم مقامی |

"عروس " 

... ... ... ... ... ...

 « آر پی جی! » زن

مرد نبود

عروسِ

دست های دنباله دار

بود.


یا لطیف !


واژگان اصلی شعر عبارتند از :




آرپیچی زن / مرد

عروس / دستهای دنباله دار




اصل شعر بر پایه روئیت استوار است .



شعر دارای درون مایه ی بسیار قوی است و به نظر

می رسد نگاه سطحی کمک چندانی به روشن نمودن

پیام در نظر گرفته شده نمی نماید .


حال خطوط 1 و 2 شعر را باهم بررسی می کنیم .









تصویر دیداری :

شاعر کسی را دیده است و از او تعریف می کند و او

را به عروسی تشبیه می کند با یک ویژگی خاص !

( دنباله دار بودن را برای عروس یک ویژگی در نظر

گرفته می شود که بعدا به آن خواهیم پرداخت )


خط اول هم ایهام و هم تضاد دارد ( زن / مرد ) !

روشن است که زن در اینجا به معنای زننده بکار می رود

اما از طرفی خارج از پرانتز آرپی جی و در کنار مرد ،

تصویر زن را در کنار مرد نشان می دهد .

دو جمله اول و دوم نیز که به افعال بود و نبود ختم

می گردند و در واقع متناقض نمای تشکیل شده از آشتی دو

تناقض بود / نبود می باشند .




حال به تشریح عناصر شعر می پردازیم :




آرپی جی زن / مرد




به لحاظ مفهومی :







مرد شدن نرسیده بود ! یعنی پسری نوجوان بود )


می دانیم آرپی جی زن ها در خط مقدم جبهه حضور

داشتند و در جنگ های زمینی و پیاده در برخورد با

دشمن یکی از مهمترین نیروها به شمار می رفتند .

بکار بردن آرپی جی زن در متن ، ضمن نوگرائی و

استفاده از لغتی تازه در شعر قابل تقدیر است .

آرپی جی زن کسی را مشخص می کند که در خط مقدم

ایستاده ومواضعی را زیر آتش خود گرفته است .
۱) آرپیچی زن مرد نبود ! ۲) عروس دستهای دنباله دار بود ! 1- آرپیچی زن مرد نبود ( یعنی زن بود ) 2- از طرفی می توان گفت ( هنوز به دوران بلوغ و

شاعر برای بیشتر توضیح دادن او به جنسیت وی اشاره

می کند که از جنس مردان نیست !

ارائه تصویرِ بعدی ، جنسیت کاراکتر اصلی را برای ما

روشن می کند که در اینجا واژه عروس داخل می گردد .




عروس بودن



“عروس” با “ آر پی جی زن “ که در این شعر کلید

واژگان است ، همسو و یکی می شود .

این شخصیت می تواند هر کسی باشد و بعنوان یک سمبل

یا یک نماد جایگزین هر تصویری دیگری نیز فارغ از

جنسیت در ذهن خلاق هر خواننده ای گردد .


به نظر این حقیر علیرغم به تصویر کشیدن تصویر

مبارزه ی یک زن که آرپی جی دارد ، "آرپی جی زن"

را باید فارغ از جنسیت در نظر گرفت . مثل کلمات زن

و مرد که در خط اول در کنار هم ظاهر شده اند .



..............



در تفسیر این قسمت امیدوارم شاعر محترم به کمک آمده و

دلایل بیشتری در استفاده از "زن" و توضیحی که برای

مرد نبودن " آرپی جی زن " آمده است عنوان نماید.



..............




دستهای دنباله دار



(دست / دنباله ) دو واژه ای هستند که این ترکیب را

ایجاد نموده اند .

حقیقت این است که دنباله دارها وجود حقیقی ندارند و

به جهت تکرار آنها در فضای ذهن و چشم ما به توالی ،

شیئی بصورت دنباله دار دیده می شوند .


همینطور در خط دوم به نظر می رسد با استفاده از دست

های دنباله دار برای عروس آرایه اغراق بکار رفته است.

در تشریح این عنصر یک تعریف بیشتر نمی توان از آن انتظار داشت.


1-اگر حرکتی را در نظر می گرفتیم که شامل ایجاد


دنباله می گردید باید به جای آرپی جی زن یک فردی

قرار می گرفت که دارای حرکت فیزیکی است یا فعالیتی

را با سرعت زیاد انجام می دهد پس تعریف از دنباله که

در ذهن است منتفی می گردد .





در دنباله است

یعنی دستهای دنباله دار استعاره از فنا ناپذیر( مانند روئین تن )

می شود


می دانیم مهمترین عضو کاراکتر اصلی ( آرپی جی زن )

دستهایش است ، شاعر قصد داشته است این دستها را به

توالی و تکرار به نمایش بکشد .


به نظر می رسد شاعر با بکار بردن "دنباله دار" برای این

دستها می خواهد بگوید این دستها هیچوقت قطع نخواهند شد

و با افتادن دستی ، دستی دیگر وارد می گردد.

و در خاتمه از نظر ایجانب پیام کلی شعر :


2-برداشت اینجانب استفاده شاعر از مفهوم توالی و تکرار

مبارزه و تلاش جاریست و هیچوقت متوقف نمی شود .


یادداشت نویسنده ( خاک سرخ ) :

با توجه به عرایضی که در بالا به آنها اشاره گردید ،

اینجانب بعنوان یک خواننده مستقل از نقد انجام شده ،

به لحاظ ذکر نکته ای ، عروس خوانشم را ” یکی از

بنیان گذاران و متحول کنندگان شعر نو ” می بینم

و چون بر این کلید واژه تمرکز نمودم تفسیر خط اول و

دوم را بدین گونه ادامه می دهم :

امروز در آستانه دوره‌ای هستیم که دیگر جنسیت شاعر و

زن و مرد بودن او اهمیت ندارد.

مهم این است که شعر خوب چیست و از کیست.

شاعر برجسته ی امروز کسی است که هنری را قدر می‌نهد

که در زمینه آن اندیشه و تفکر و فلسفه وجود داشته باشد.

شاعر بزرگ امروز فیلسوفی است که جهان را تازه

می‌خواهد و برای ایجاد آن از طریق هنر خود کوشش می‌کند.

به یاد بیاوریم که هشتاد سال پیش چگونه از زن و دنیای او

حکایت می‌شد و چگونه ما امروز ستایشگر شاعران و

سخنوران زن هستیم.

عروس در خوانش شعر توسط من " فروغ " است .

فروغ زنی است که رنج‌های تاریخی را بر گردن دارد.

او اسیر دیوارهای سنت است و با عصیان بر علیه نظام

مردسالاری حاکم تولدی دیگر می‌یابد.

شعر فروغ پایه‌های سنتی شعر را در هم می‌شکند و در

فرمی نو نگرشی تازه به هستی دارد.

شاعری که به دیگران آموخت که تنها آنچه می‌خواهند

بگویند مهم نیست ، چگونه گفتن مهم است !



فروغ را دوست دارم و از نظر من او آرپی جی زنِ و

عروس دستهای دنباله دار ( شعرنو) است




یادش گرامی و روحش شاد

بامهر!


منتقد:مهدی جابری
+ تاریـــــــخ چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 ساعــــت 18:54نویــــسنده کامران قائم مقامی |
« آر پی جی! » زن

مَرد نبود

عروسِ

دست های دنباله دار

بود.


شاعر:کامران قائم مقامی

+ تاریـــــــخ پنجشنبه چهارم فروردین 1390 ساعــــت 18:54نویــــسنده کامران قائم مقامی |
یک

دو

سه

به قلبِ من

با انگشتِ خودَت

زنگ بزن!



پنجره اتاقم

به رنگ توست

سفید

سفید

سفید.


سرقفلی شهریورم را

در تجارت چشم هایت

ارزان فروختم.



ساعت پنج عصر

قلم روی کاغذ نبود

یادم آمد؛

« سه شنبه را دوست نداری!»


امشب چقدر بلندست

این پای مزاحم شب!


روسری ات را بردار

آفتاب داماده شده!!



شاعر:کامران قائم مقامی

+ تاریـــــــخ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ساعــــت 18:53نویــــسنده کامران قائم مقامی |
برف،چادرِ سفید خود را
بر روی ریل ها پهن کرده است.

کلاغ های چمدان بدست از پیپ حمّام باران؛
از هیاهوی کوپه ی « آدم و حوّا » حرف می زنند!

هوایِ مه آلود چشمان قطار را بسته است
انگار واگن ها دوتا دوتا قرص های خوابشان را خورده اند!

پنجره ها تکراری
آسمان سرخ آبی
دیگر دودِ قطار خورشید را سیاه نمی کند.
ماه را ببین!
به او دستمال دیگری دهید.

این پارچه نویسی ها،
این پیراهن های مشکی معجزه نمی کند!
.
.
.
"سوزن بان در قهوه خانه است!"


شاعر:کامران قائم مقامی

+ تاریـــــــخ جمعه سیزدهم اسفند 1389 ساعــــت 18:52نویــــسنده کامران قائم مقامی |
 

خاليه جاي تو برام

قدّ یه دنیا نفَسِه

بيدارمو خواب مي بينم

دنیا همیشه بیکسه


من تو کجاي قلبتم

دستم بهت نميرسه

ميرم تا قلّه ي چشات

همین برای من بسه


دلم رو زندوني نکن

تنهايي آهم مي گيره

چلّه نشينَم که بشم

قلب نگاهم می گیره


چي شده بوي غم ميدي

از من و کوچه رد ميشي

تا که بخوام صدات کنم

حرفِ منو بلد ميشي


چيزي نگو خوب مي دونم

شب زده و مسافري

بعد عبور قصَّمون

به چشم من يه عابري

 

+ تاریـــــــخ سه شنبه سوم اسفند 1389 ساعــــت 18:52نویــــسنده کامران قائم مقامی |
حقیقته که اون چشات خورشیدو نابود می کنه
ارابــه های پلکمو سوی تو مسدود می کنه
"می خوام اجازه بگیرم دنیا رو عاشق بکنم"
ستاره واسه بــرق نگات خودشو دود می کنه

می خوام شیرین وفرهاد ویه هفته دعوت بکنم
اســـبِ سفـــیدِ راهمو قیمتِ شعرام بذارم
مثل یاسای مهربون یه خورده مهربون بشم
بالشِ خواب های تو رو هر شب روی پام بذارم!

فرشته های آسمون مهتاب و هدیه میارن
کنار تـــورِ صدفی ت گل اقاقی می دوزن
یه روزی از همین روزا خدا رو شاهد میگیرم
بگم که تو نبودنت، باغچه ها بدجور می سوزن!

بگم که چتر اشکمون به رنگ بارون شده باز
تو آب سرد رودخونه شمش طلا جاری شده!
رویِ سرِ زندگیمون یه سقف تازه می سازم
کودتا می کنم ببین، قافیه سالاری شده!

می خوام ویروسِ سربازِ چشمِتو سم پاشی کنم
تِمِ ماشینِ لحظه هام دوباره نقاشی کنم
قاشِ ماهو بردارم از رویِ درختای سپید
از نقطه چین تا دیوار چین باتو آب پاشی کنم



شاعر:کامران قائم مقامی
+ تاریـــــــخ شنبه سی ام بهمن 1389 ساعــــت 18:51نویــــسنده کامران قائم مقامی |
خورشید خانوم با کی بگو نشستی!؟
بگو بینم چـــه جوری تو هستی!؟
نکنه دلت بـا مــن باز نباشه!
نگفته بودی دل مــــاه شکستی!؟

خورشید خانوم یه ابری بی قراره
چشماش داره برای تــو می باره
میگه می خوام تــو آغوشت بخوابم
امّــا نباشــی فقط انــتظاره

کاشکی میشد رو دستِ شب بیاری
یه ستاره تو بــاغِ من بکاری
واسه ی تو یه پیرهنی می دوختم
که تـن کنی نـگی کسی نــداری

خورشید خانومم عکسمو تا کرده
سرِ قرار این پا و اون پا کرده
یــه نقّاشی جــای خودش گذاشته
واسه ی کی دنیا رو امضا کرده

نــذار بـگم مجنونِ لیلا بودم
تو زنگ انشاء فکرِ فردا بودم
یه دو دو تا چار کنی می بینی
مــن همیشه غریب و تنها بودم

فکر می کنی موهات طلاست؟ حالا چیه!؟
شبیهِ اون ستاره هاست؟ حالا چیه!؟
خـــورشید خانومم بــرو سرِ کارت
آسمون به تو مبتلاست؟ حالا چیه!؟

خورشید خانوم تو نخِ دوباره ای
کجا میری بــا قلب اجاره ای؟
مـی خوام پراتو من قیچی بکنم
بـه همه بــگم همـون آواره ای

خورشید خانوم چشات اثر نداره
رفتنه تـــو واسم ضرر نداره
بیا ببین تابشِ حرفای منـــو
حتّی غــروبِ تـــو خطر نداره


شاعر:کامران قائم مقامی


+ تاریـــــــخ سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 ساعــــت 18:51نویــــسنده کامران قائم مقامی |
Online User